اشعار عاشقانه و احساسی مریم اسدی

اشعار عاشقانه و احساسی مریم اسدی

مریم اسدی شاعر جوان خوب کشورمان است که در سرودن اشعار احساسی و عاشقانه به سبک جدید به بهترین نحو عمل کرده است. مریم اسدی متولد 20 ماه اسفند در تهران از مشهور ترین ترانه سرایان حال حاضر ایران است.مریم اسدی از سال ۱۳۸۲ ترانه سرایی را آغاز کرده و با خوانندگانی هم چون احسان خواجه امیری ، حمید طالب زاده ، فرزاد فرزین ، رضا صادقی ، بابک جهانبخش و … همکاری نموده است.

 

دست هاي شرجی تو

شمالی ترین دقیقه ي دیروز

روی شانه ي من قد می‌کشید

و به دریا می‌رسید

هیچ فکر می کردي ته فنجان لب طلایی ام دریایی باشد

و هرروز کبوتری بال بسته

در ساحلش بنشیند و قهوه بنوشد

و تمام چهارشنبه سوری هاي دنیا

مثل همین شب نارس

آتشی در دل دریا روشن کند

و کنار آن بنشیند

و با کسی به لهجه ي انار تخته نرد بازی کند ؟

نگو که هیچ وجه مشترکی بین ایینه و کبوتر و دریا نیست

تمام ایینه هاي دنیا به دریا می ریزند

و تمام کبوترهای دنیا ته دریا آشیانه میکنند

اگر باور نمی کني

پنجره ي باران خورده ات را باز کن

چند سطر پس از باران

ببین خورشید در چه سکوت سبزی فرو رفته

گمان می‌کنم دلی آخرین جمعه ي سال بارانی ام را جا گذاشتم

پنجره ام را جا گذاشتم

و شانه ام راکه دست هاي شرجی تو روی آن قد میکشید

آه ، مهربان شرجی من

کنار همین شمعدانی هاي شعر من بنشین

هیچکس اندازه ي آسمان دروغ نمیگوید

هیچ بارانی پنج شنبه ي مرا

از عطر ارغوانی آیینه تر نکرده

تا چه رسد به خاطرات شرجی کنج دی ماه پارسال

حالا هرکس برای من مریم بیاورد

گهواره هم می آورد

هر کس انار بیاورد

لیوان پر از عطر پونه هم می آورد

هر کس دریا بیاورد

فنجان لب پریده هم می آورد

گمان می‌کنی چرا حوالی قنوت دست هایم رابه آسمان سپردم ؟

هیچکس به من نگفته بود

خدا میان گهواره ي قمری هاست

بالای عقربه هاي اردی بهشت

بی باور شنیدم ، شمالی ترین دقیقه ي دیروز

خدا با لهجه ي یاس

مرا به نام کوچکم صدا می‌کرد

من رأس غروب هر اتفاق

پیاله ي آب پشت سر خورشید می ریزم

و خورشید تشنه

رأس طلوع هر واژه زلال از آیینه ام می چکد

بخود خدا خراب تر از آنم

که کسی شمعدانی هاي شعرم را بچیند

ودر ایوان بن بست ماه بکارد

دلم حالا برای بوسه هاي شرجی ات تنگ شده

دوستت دارم

قدر رایحه ي خدا که در چادر گل دار آسمان پیچیده

دوستت دارم

قد تمام لحظه هاي شمالی سالی که پشت ایینه جا گذاشتم

سال و علاقه و اقاقی و کبوتر و آیینه

تحویل شدند

سیب و سبز و سکوت برایم بیاور

 

 

داستان زیبا و جالب پدر صلواتی

اصلا”  از صبح كه رفته بود حجره حال و حوصله خوشی نداشت؛ هر جور كه می‌خواست یك لقمه نان در بیاره؛ گیــر می‌افتاد. جلوی در خانه ایستاد و كلون در را سه بار به عادت همیشگیش كوبید. از ته حیاط صدایی گفت: جــز جیگر بزنی؛ خون من را كه امروز توی شیشه كردی؛ لااقل برو در را باز كن!

داستان زیبا و جالب پدر صلواتی

داستان زیبا و جالب پدر صلواتی

 

از توی راهرو صدای دویدن تند و تیزی شنید؛ در كه باز شد چهره پسرك بازیگوشش را دید كه با گونه های برافروخته در را باز كرد و گفت: سلام آقاجون؛ و مثل تیر به سمت حیاط دوید و ناپدید شد.

 

یا الله  گویان در كوچه را بست و از راهروی خانه به سمت حیاط رفت. زنش  مولود را دید كه در حال جارو كردن حیاط و جمع كردن شیشه خورده هایی  بود كه با بوی تنـد سركه جاری شده؛ وسط حیاط ریخته بود؛ منیژه هم با خاك انداز به دنبال جمع كردن پیاز ترشی هائی بود كه به اطراف حیاط در حال قل خوردن بودند.  منیژه تا چشم در چشم پدر شد؛ گفت: سلام آقا جون؛ بیژن با توپ زد شیشه های پیاز ترشی را تركـوند!.

 

عمدا” به جای شیكوند؛ گفت تركــوند. از حرص دلش!! می‌خواست  دق دلش را از شیطنهای  بیژن؛ برادر دوقلویش اینجوری خالی كند. هر چند كه مطمئن بود هیچ تنبیهی برایش در نظر نمی‌گیرند…..

 

بیژن “عزیز كرده”  پدر بود؛ با اینكه  منیژه و برادرش دوقلو بودند و منیژه اول دنیا آمده بود؛ اما پدر وقتی شنیده بود: “قل دوم” پسر است؛ خیلی ذوق زده شده بود. به قول معروف “پسری” بود. منیژه هم “عزیز دل” بود اما نه به اندازه بیژن. بیژن هر كاری می‌كرد بخشیده می‌شد. از سر تقصیراتش به سرعت می‌گذشتند. حتــی حرص برادر و خواهر دوقلــوی كوچكترش (شیرین و فرهاد) را هــم در می‌آورد. آنها را حرص میداد و می‌چزاند و موقع شیطنت سربه سر آنها می‌گذاشت. اسباب و وسایل بازیشان را می‌گرفت و فرار میكرد و نمی‌گذاشت بازی كنند؛ ناغافل از توی زیرزمین میپرید بیرون و بهشان پخ می‌كرد و می‌ترساندشان؛ خلاصه گریه اشان كه در می‌آمد؛ آخرسر دست از سرشان بر می‌داشت.

 

توی كوچه هم همسایه ها از دستش در امان نبودند؛ روزی نبود كه سری؛ كله ای؛ نشكسته باشد و دماغ بچه ای را خونین و مالین؛ نكرده باشد. همچین كه بیژن میرفت توی كوچه؛ مولود خانم بیچاره با صدای تق و تق  كلون در  تنش می‌لرزید. مادری؛ پدری؛ برادری بود كه جلوی در عارض بود از دست این بچه خیـره سر: كه آی شیشه مان را شكسته؛ یا با سنگ زده دودكش را نشانه گرفته  و از جا كنده؛ خلاصه كمترین آزارش؛ كندن ناودان خانه در و همسایه؛ یا در زدن و فرار كردن بود.

 

آخر و اول كار شكایت كشی  كه به پدر می‌كشید؛ پدر: آقا بیژن دیگه تكرار نشــه ای؛ می‌گفت و پیگیـــر نمی‌شــــــد. دلیل و منطقش  هم این بود كه: پسر اول منه  و اسم ما روی این پسر زنده می‌مونه؛ شیطونی تو ذات پسر بچه هاست؛ حرمتشو نگه داریم كه  وقتی بزرگ می‌شه؛ بی حرمتمون نكنه.   هیچوقت تنبیهی در كار نبود؛ اصلا” آقا مهدی اهل كتك زدن بچه نبود. آخر؛ آخــر بد و بیراه گفتنش به بیژن یك “پدر صلواتی” بود كه با تشر به او می‌گفت و این یعنی آخر ناراحتی اش! و بیژن حساب كار دستش می‌آمد.

 

مولود قر قر كنان؛ همینطور كه جارو میزد؛ سلامی‌ كرد و خسته نباشیدی گفت و بی مقدمه شروع كرد كه: پدر سگ؛ پدرمان را در آورده. از اول تابستان كه این مدرسه لعنتی تعطیل شده خدا را بنده نیست؛ پدرسوخته!. زمین و زمان را به هم دوخته؛ از درو دیوار بالا میره و می‌كوبه و می‌شكونه و هی باید بهش بكن و نكن كنی. هی میگم این پدرسگ را بر دارید با خودتون ببرید در مغازه؛ اینقدر آتیش نسوزونه.! اینقدر خون مارا توشیشه نكنه. امــان مارا بریده “كــره خـــر”.! و با غیض دل؛ جارو را پرت كرد به طرف باغچه آن سر حیاط. جایی خیالی كه حدس میزد بیژن  آنجا قایــم شــده باشـــد.   بعد با دق دل؛ دو تا مشت محكم هم كوبید وسط دنده هاش و داد كشید: اللهی جز جیگر بزنی؛ تـوله ســگ.

 

آقا مهدی با تعجب و دهان باز به وضع مولود نگاه می‌كرد؛ در تمامی‌ این سالها ندیده بود كه مولود  هیچوقت شكایتی از دهانش بیرون بیاید! نه در وقت داری نه در وقت نداری؛ هیچ  بد و بیراهی از دهانش بیرون نمی‌آمد؛ چه برسد به این طوماری كه اینطور یكسره و بی وقفه؛ به طرف او كه پدر این بچه بود سرازیر شــــد. اصلا  زن  رام و بی سرو صدائی بود. سر به زیر و مطیع شوهر.

 

استغفر اللهی؛ گفت و زیر لبی گفت: مولود خانم  بس كن. حسابی  كلافه ای. یك چائی بخوریم آرام می‌شی.

 

اما مولود خانم؛ امان بریده شده بود و معلوم بود به هیچ صراطی مستقیم نمی‌شود. همچین كه نصیحت آقا مهدی را شنید؛ جریتر شد و با صدایی كه گرفته بود شروع كرد به گفتن دوباره: آخه آقای من؛ برادر من؛ صبح تا غروب نیستی؛ یك ناهار  می‌آئید  چرتی می‌زنید  و برمی‌گردید در مغازه و من میمانم این ســه طفل معصوم و این  “ضحاك ماردوش”!!!.  یك دقیقه گیسهای شیرین را می‌كشد و جیغش را در می‌آره؛ یك دقیقه پدر  این دو تا یتیم نشده  را كه خودشان را سرگرم می‌كنند در می‌آره؛ همین یك مشت “نخودچی و كشمشی” را هم كه بهشان می‌دهم گوشه حیاط بازی كنند ازشان قاپ میزنه و فرار میكنه؛ خدا به سر شاهده؛ دوتای این ها بهش “نخود و كشمش” میدم به جای اینكه بخوره  باهاش كفترهارو با تیروكمان نشونه میگیره میزنه. كره خر! اینها رو ول میكنه میره سراغ كفترهای حیاط همسایه براشون سوت میكشه و میخواد از راه به درشون كنه  كره الاغ!. پریشب مادر بزرگ پسره آمده میگه: پسرمون نقشه بیژن را كشیده؛ اگر بگیرتش تیكه بزرگش گوششه. پدر سگ؛ خیر ندیده؛  آبرو برامون پیش درو همسایه نگذاشته. همین مونده بود پسره  كفترباز بخواد واسه ما شاخ و شونه بكشه. همش تقصیر این گوساله؛ كره خر….

 

آقا مهدی از شنیدن این حرفها آنقدر حرصی شد كه دیگر عنان اختیارش را از كف داد و هوار كشیــد: دیگه فحـــش “پــدر” دیگه ای؛ نـدارید  شما كه حواله من و جد وآبادم  كنی؟…. كه همون موقع چشمش افتــــاد به بیــژن كه از لای پرده پنـــجره¸؛ پنج دری؛  داره به این ماجرا نگاه میكند.

 

یكهو آقا مهدی همینطور كه میگفت: پدر صلواتی! دیگه احترامت واجب نیست؛ امروز تمام جد و آباد ما رو با الاغ و استـر یكی كردی؛ به ابوالفضل  خودم تیكه تیكه ات میكنم؛…..  با عصبانیت به دورو برش نگاهی كرد و تركه آلبالوی قطور و زیبائی را كه مولود خانم چند روزی بود در باغچه فرو كرده بود تا شاخه های نازك درخت مـو را دور آن بپیچد به یك ضرب از خاك بیرون كشید. و تا مولود خانم بفهمد چه شد؛ به طرف پله هــا دویـد.

 

از كنار گلدانهای كوچك شمعدانی و محبوبه شب پر گل؛ چیده شده  دور حـوض بزرگ حیاط ؛ دوید به سمت پله هایی كه دو طرفش را گلدانهای بزرگ شمعــدانی؛ پـر ۇ پیمانی گذاشته بودند؛  پله ها را دو تا یكی  رفت بالا و خودش را به اطاق پنج دری رساند و تا خواست یقه بیژن را به چنگ بیاورد؛ بیژن: آقا جون آقاجون گویان؛ طبق عادتی كه داشت جفت پا از پنجره رو به حیاط  بیــرون پرید. اما اینبار بر خلاف همیشه كه درست  نشانه  میگرفت و از پنجره بیرون می‌پرید و از روی پله های زیرزمین  می‌گذشت و توی حیاط جلوی پله ها پائین می‌آمـد؛  درست افتاد وسط پله های زیرزمین !!. صدای  فریاد او با صدای سقوط گلدانهای شمعدانی و جیـــغ مادر و خواهر كه حیــران حركت ناگهانی  آقا مهدی بودند؛ درهــم شـد.

 

فـریاد آخــــر صـدای  “یاابوالفضل”  پــدر بـود!!.

 

…. پـدر چمباتمه زده بود بالای تشك رختخوابی؛ كه بیژن را وسط اطاق رویش خوابانده بودند؛ یك دستش را گذاشته بود روی پیشانی اش و یك پایش را زانو زده بود وتكیه داده بود به دیوار؛ درست شبیه روزهایی كه حاج آقا روضه خوان محل به خانه شان می‌آمد و روضه میخواند و پدر با این شكل و شمایل می‌نشست و گریه میكرد. سرو كله بیژن را كه خونین و مالین شده بود باند پیچی كرده بودند؛ صورتش مثل زردچوبه  زرد بود و تا زیر چشمش كبودی دویده بود؛ دستش را به گردنش بسته بودند و باندهای روی دست از ضمــادی  كه به دستانش مالیده بودند زرد شده بود. یك پایش كه حسابی بسته بندی شده بود  و دو چوب به آن بسته بودند؛ پایش را با همان شكل و شمایل  از زیـر پتـو بیــرون گذاشته بودنـد؛ روی یك متكـای قرمز بزرگ با رویه ای سفیــد.

 

بـوی اسفند سرتا سر  حیاط  و اطاق را پر كرده بود؛ انگاری یك گونی اسفنــد را یك جـا دود داده باشنـــد.  شیرین؛ برادر و خواهر كوچكش را در اطاق كناری ساكت نگه داشته بود؛؛ ترسیده بودند و بهانه مادر را می‌گرفتند.  مادر داشت به دستورهای حكیم محل كه داشت به او یاد می‌داد  ضمادها  و شربتها را به چه ترتیبی به بیژن بدهند گوش میكرد. خـود مــادر رنگ به رو نداشت.

 

صدای باز و بسته شدن در كوچه آمد؛ مادر بزرگ و پدر بزرگ پدری؛ نفس نفس زنان  وارد شدند و اول بالای سر بیژن رفتند و اورا ماچ و بوسی كردند و قربان صدقه رفتند. هر دو  از دیدن بچه در آن شكل و شمایل  رنگشان پریده بود. بعد با همان حال و روز؛ با سلام و علیك  پچ پچ گونه ای با حكیـم؛ رفتند كــز كردند و بالای اطاق نشستند. پدر بزرگ هن و هن كنان  رو كرد به  مولود خانم و گفت: چی شده دختر؟….. این بچه چه بلائی سرش آمده؟.  مولود خانم گوشه چادرش را گاز گرفت و  درحالی كه سرخ و سفید شد نگاهی  پر از اشك به  بیژن انداخت  و آرام  گفت: هیچی آقاجون؛ دردش تو سرم بخوره؛ خدارا شكر به خیر گذشته. انشا اله خوب میشه…. و با چشمهاش به علامت ادامه ندادن حرف؛ اشاره ای بــه آقا مهدی كرد كه همچنان؛ سر در گریبان و زانوی غم بقل زده بالای سر بیژن چمباتمه زده بود و حتی متوجه ورود پدر و مادرش هم نشده بود.

 

پــدر كه تا  آنموقع هیچ تكان نخورده بود؛ آرام آرام  سرش را از روی زانو بلند كرد و مات و گیج؛ به دور اطاق نگاهی انداخت و چشم انداخت به چشم پدر بزرگ؛ بعد از چند لحظه  با صدای ناله مانندی كه معلوم نبود با خودش حرف می‌زند یا با دیگری؛ درحالی كه سر پسرك شیطانش را نوازش میكرد گفت: دیدید آخر چه دسته گلی به آب داد؛  پدر صلواتــی؟

 

شاخه درخت آلبـالـو هنوز گوشه اطاق افتاده بود……

شعر زیبای تصور کن از یغما گلرویی شاعر مشهور

شعر زیبای تصور کن از یغما گلرویی شاعر مشهور

یغما گلرویی یکی از مشهوترین شاعران ایرانی است که آثار وی توسط خواننده هاي بسیاری خوانده شده است و بسیار معروف است.یغما گلرویی «زادۀ 6 مرداد 1354 در شهر ارومیه» ترانه‌سرا، شاعر، نویسنده و مترجم ایرانی است. کارهایی از جمله: خسته شدم، رؤیایی دارم، ستاره، ضیافت، کوچه ملی از آثار اوست.شعر زیبای تصور کن از یغما گلرویی شاعر مشهور

شعر زیبای تصور کن از یغما گلرویی شاعر مشهور

 

تصور كن اگه حتي تصور كردنش سخته

جهاني كه هر انساني تو اون خوش بخته

جهاني كه تو اون پول و نژاد و قدرت ارزش نيست

جواب هم صدايي ها پليس ضد شورش نيست

نه بمب هسته ای داره نه بمب افكن نه خمپاره

ديگه هيچ بچه ای پاشو روي مين جا نمي ذاره

همه ی آزاد آزادن همه ی بي درد بي دردن

تو روزنامه نمي خوني نهنگا خود كشي كردن

جهاني رو تصور كن بدون نفرت و باروت

بدون ستم خود كامه بدون وحشت و تابوت

جهاني رو تصور كن پر از لبخند و آزادي

لبالب از گل و بوسه پر از تكرار آبادي

تصور كن اگه حتي تصور كردنش جرمه

اگه با بردن اسمش گلوت پر مي شه از سرمه

تصور كن جهاني رو كه زندان توش يه افسانه س

تمام جنگاي دنيا شدن مشمول آتش بس

كسي آقاي عالم نيست برابر با همن مردم

ديگه سهم هر انسانه تن هر دونه ی گندم

بدون مرز و محدوده میهن يني همه ی دنيا

تصور كن تو مي توني بشي تعبير اين رويا

 

مو شکافی ضرب المثل گربه تنبل را موش طبابت می‌كند

می‌گویند: در زمان‌های قدیم پیرزن نخ ‌ریسی بود كه از چند سال پیش شوهرش مرده بود و با دو تا گربه‌اش زندگی می‌كرد. اسم یكی از گربه‌‌ها عروس بود و اسم یكیش هم ملوس. گربه عروس خیلی زرنگ بود و روزی نبود كه چند تا موش گت و گنده از پشت كندو و هیمه‌های پیر زال نگیرد و سبیلی چرب نكند برعكس او ملوس، گربه خیلی تنبل و
تن‌پروری بود و بیشتر وقت‌‌ها می‌رفت پهلوی پیرزن و آنقدر لوس‌ بازی در می‌آورد تا پیرزن از غذای خودش یك چیزی به او می‌داد. موش‌های خانه پیرزن خیلی از عروس می‌ترسیدند اما میانه‌شان با ملوس خیلی خوب بود به‌ طوری كه وقتی ملوس تنبل می‌خوابید موش‌‌ها از سر و كولش بالا می‌رفتند، بعضی از موش‌‌ها شیطان هم زیر دم او سیخونك می‌زدند، خلاصه وقتی موش‌‌ها از تنبلی و بی‌بخاری ملوس خبردار شدند قرار گذاشتند چند تا از گردن كلفت‌هاشان بروند پیش او و میانه آن دو تا را به هم بزنند تا از شر آن یكی خلاص شوند.مو شکافی ضرب المثل گربه تنبل را موش طبابت می‌كند

مو شکافی ضرب المثل گربه تنبل را موش طبابت می‌كند

در همین گیر و دار ملوس ناخوش شد و به سراغ رفقاش رفت و از آنها كمك خواست، موش‌‌ها هم دور او جمع شدند تا فكری به حالش كنند. پیرزن كه از بدحالی و ناخوشی ملوس باخبر بود به همراه زن همسایه وارد خانه شد. زن همسایه همین كه چشمش به گربه و موش‌‌ها افتاد رو كرد به پیرزن و گفت: «اینها چه میكنن؟ این چه وضعیه؟» پیرزن جواب داد: «این گربه من ناخوشه، مرضش هم تنبلی است، حتماً رفته پیش موش‌‌ها به حكیمی؟» زن همسایه خنده‌ای كرد و گفت: «بله! گربه تنبل ره موش حكیمی منه!» (گربه تنبل را موش طبابت می‌كند!).

داستان کوتاه و آموزنده برادر گمشده

بسیار شیكتر و به روز تر از آن بود كه به نظرت بیاد خودش هم مجروح جنگیه! آن هم چه مجروحی؟؟ درست حسابی جانباز….

داستان کوتاه و آموزنده برادر گمشده

داستان کوتاه و آموزنده برادر گمشده

 

اما مگه باور میكردی؛ شیك و خوش قیافه و با اطلاعات؛ دكترا داشت و استاد بود نگاهش كه میكردی فكر میكردی همین الان میخوان باهاش مصاحبه مطبوعاتی كنند پیرامون موضوع: چگونه این همه سلامت هستید؟

و اولین سئوال این خواهد بود: راز سلامتی و شادابی شما چیست؟

غافل از اینكه تصور كنی كه جواب این باشه: من چند تركش در نخاعم دارم؛ شیمیائی شدم و سرطان خون دارم؛ و در ضمن یك تركش هم در لگنم……
اگر اولین بار كه اینها را شنیدم شوكه نشدم؛ تنها دلیل این بود كه قبلا دورادور پرسیده بودم ایشان كی هستند؟

و جواب شنیده بودم: ایشان رئیس فلان امور هستند و استادند و درضمن جانباز و مجروح جنگی…

 

البته كمی تا قسمتی ابروهای من به ریشه موهای سرم نزدیك شد كه خوب طرف مقابل هم بسیار ذوق كرد؛ اصلا معلوم بود اینجوری گفته كه من شوكه بشم و از دیدن قیافه متعجبم لذت ببره.

تصورم از مجروح جنگ آن هم با این همه شرح و بسط چیز دیگری بود؛ نه انسانی كه در متانت كامل و آرام قدم بر میداشت تا كسی از تمامی این كوله بار پر از دردش چیزی حس نكند….

نه اینكه تا حالا مجروح جنگی ندیده بودم؛ نه اینكه تا حالا جانباز ندیده بودم؛ هر چند كه تصاویری كه پرویز پرستوئی از مجروحان جنگی به من داده بود همیشه همینقدر لطیف و انسان و ساده بودند و شاید عجیب این بود كه این هم همینقدر سینمائی به نظر میرسید.

هر بار از دور؛ به نظر می آمد به تصویر سینما نگاه میكنم…… اما چقدر نزدیك….. اینه كه حاتمی كیا تصویر میكرد؛ اینهان كه دوروبرمونند؛ خوبه تو سینما دیده بودم!

گهگاهی دكتر صدایش میكردند؛ چند نفری استاد؛ كه به هردو محترمانه جواب میداد اما كمی حالت چشمانش عوض میشد معلوم بود ترجیح میداد به نام فامیل صدایش كنند. به همه احترام می‌كرد و با بعضی ها شوخی..

 

طلبكار نبود تصویری كه خیلی از مجروح نشدگان جنگی و جانباز نبودگان جنگی بعد از جنگ به من داده بودند..

و بیش ازهرچیز كمك بود؛ تمام دانشجوهای اداره برای كارهای دانشگاهیشون كنار دستش نشسته بودند یا هی داشتند میرفتند و می آمدند..بدون مكث و اطوار میدیدی كه داره بهشون سرویس میده راهنمائی میكنه؛ فرقی نمیكرد چه تیپی باشه این دانشجو یا همكار؛ رئیس باشه كارمند باشه خانم باشه یا آقا! در كه باز میشد صداشو میشنیدی كه:

به به سلام! یعنی ســـــــــــلام؛ یك سلام كشیده و مهربان با صدایئ آرام و متین؛ و همراهی و همكاری براشون شروع میشد. كه خوب این سلام كشیده و مهربان خودش معنی اش همین بود كه بیا تو من بهت كمك میكنم؛ كمكی هم از دستم بر نیاد مهربانی نشون میدم….
میدونید فكر نكنم هیچكس به فكرش میرسید كه ازش بپرسه: آقای دكتر كمكی هم از دست ما براتون بر می آد؟؟

یا مثلا: نمیدونم؛ دكتر میخواهی با هم درد دل كنیم…..؟

؛ پشت فرمان نشسته بودم و توی ترافیك عجیب و غریب بزرگراه بودم و به قیافه عصبانی؛ شاد؛ متفكر یا در حال حرف زدن با موبایل ماشینهای بقلی نگاه میكردم. برای جلوگیری از فكر كردن به چهره افراد رادیو را گرفتم كه اتفاقی روی موج رادیو جوان بود.

خانم مجری با انرژی تمام داشت صحبت میكرد كه بله الان با یكی از جوانترین رزمندگان جبهه مصاحبه ای داریم كه شما را به شنیدن اون دعوت میكنم و اینكه ایشون الان استاد چند تا از دانشگاههای ما هستند و از سن بسیار كمی در جبهه حضور داشتند و در همان سن كم به نوعی فرمانده و آنالیزور هم بودند…ووووو

صدای جوانی كه در جواب خانم مجری با حجب و سرشار از انرژی جواب داد به نظرم آشنا آمد كه متوجه شدم نام فامیلی كه اعلام شد خود دكتر هست! برام جالب بود رادیو را بلند كردم و شیشه های ماشین را بالا دادم كه بهتر بشنوم…

 

خیلی آرام و مهربان از این تشكر كرد كه چقدر عالیه كه هر چند در طی سال از جانبازان و فرماندهان زمان جنگ یادی نمی‌كنید اما در این دوره یادی از ما كردید…و آنقدر شوخی لطیفی كرد كه خانم مجری هول شد و با دستپاچگی اما حرفه ای جواب داد كه نخیر ما در رادیو جوان همیشه به یاد شما هستیم و فلــــــــــــــان

و مصاحبه ادامه پیدا كرد كه شما چند ساله بودید كه به جبهه رفتید و جواب آمد كه 16 ساله……

و من حیران كه خدایا: چقدر سینمائی! پس اینها هنوز زنده اند این نسل هنوز هست آن عكسهایی كه همیشه در روزهای یادبود دفاع مقدس روی دیوارها و بیل بوردها می بینینم اینهان…. حالا شدند چند ساله!

و سئوالهای دیگه كه مثلا: الان مشغول به چه كاری هستید؟ و ای وای مگر استادید؟ یا آهان بله كاش استاد ما هم بودید كه بخصوص رشته شما فلان است و با كار ما در ارتباط؟؟ و آخر هم كجا تدریس میكنی بیائیم دانشجو شویم و چه نمره ای در این درس به ما میدادید؟؟؟؟ اگر استادمان بودید!

و با خنده و شوخی تمام شد!!

شاید حق داشتند خانم مجری؛ شاید.

 

شاید فكر كردند رادیو جوان است و جوانها ی حالا دیگر حوصله ندارند باز و باز و باز از تعداد دوستانتان كه شهید شدند و چند گلوله شلیك كردید و خاكریز چه شكلی بود و تیر سیمینوف تك تیر انداز با رگبار چه فرقی داشت وسنگر تان چند نفره بود؛ لوله تانك توی دهنه سنگر جا میشد؟!؟! یانه؟؟ حالا بعضا” یك شوخی بیمزه هم ضمیمه سئوالات برای شاد كردن فضا!!؛ را تكراری بشنوند.

علی الخصوص آن سئوال معروف: میشه یك خاطره از دوران جنگ برامون تعریف كنید…..؟

كه هر چند هر سردار یا سربازی همان كه برگه اعزامش را گرفته و رفته خط اول جبهه براش اصل و اثاث تمام خاطرات دفاع مقدسش هست؛ چه برسد به اینكه چند نفر از دوستانش یا برادرانش یا پسر خاله و همسایه هایش جلو چشمانش تكه تكه شدند به خاطر صدام لعنتی زیاده خواه!

 

و اینكه حالا از بیسیم چی بودن شروع كردن یا آرپی جی زن بودن؛ تو خرمشهر بودن یا تو عملیات بدر یا……همشون بدون استثنا تا ازشون راجع به خاطرات جنگی میپرسی اول چشمهاشون چه سبز باشه چه مشكی چه قهوه ای یا آبی؛ یكهو رنگش میشه خاكستری……خاكستری تیره. و برای حفظ مكان و زمان حال؛ بیرنگ ترین خاطرشونو میگن و نه اونكه باعث شده یكهو احساس كنی جلوی چشمشون مین تركیده كه چشمشون اینطور خاكستری به نظرت رسیده…

منتظر در ترافیك! هان پس اینجا بودم و همین مصاحبه كوتاه ناگهان منو پرت كرد به كجاها و اینكه این صدای آرام در پشتش چه فكرهائی هست ودر این لحظه كه كلیك صدای قطع كردن تلفن آمد چه حسی داره؟

چه حسی داره یك سرباز جنگی كه نه جانبازه نه مجروح و نه قطع نخاع و غیره اما جلوی چشمش برادرش تكه تكه شده وقتی داشته میدویده از این خاكریز به آن خاكریز و گوله خورده به نارنجكی كه به كمرش وصل بوده…

چه حسی داره یك سرباز جنگی كه كارت پایان خدمتشو كه نگاه میكنه هر بار یاد صبحی می افته كه با صدای شلیك توپ و تیر بار توی خاكریزبیدار شده و هر چی همسنگریشو صدا كرده؛ همونجوری،خوابیده،اونو مرده پیدا كرده….خواب؛ آرام؛ شاید داشته خواب مادر؛ همسر؛ فرزند؛ یا پدرش را میدیده كه منتظر بوده توی مرخصیش كه 2 روز دیگه بوده؛ براش گوسفند بكشه؟

 

چه حسی داره سرباز جوان و كم سن وسالی كه دیگه الان جوان نیست؛ وقتی هر بار پوتینهاشو نگاه میكنه یاد شبی می افته كه تا صبح بالای سر جنازه 4 تا از همرزمهاش كشیك داده گرگ پارشون نكنه كه بتونه با پلاكهاشون به مادراشون برسوندشون….آنوقت از ترس همش به نوك پوتینهاش نگاه میكرده.

بوق بوق .. آهان باید برم جلوتر به ساعت نگاه میكنم فقط سه دقیقه از پایان مصاحبه گذشته… ومن به این همه چیز فكر كردم…. پس دكتر الان به چی فكر كرد …. در این سه دقیقه؟؟؟

از توی پله های اداره با سرعت دارم میرم پائین برم ناهاربخورم؛توی سلف سرویس؛ ببخشید!!غذاخوری اداره.

همكارها منتظرند كه ناهار بخوریم و خستگی دركنیم برگردیم پشت میزهامون، واحدهامون و به كارهامون برسیم.. احساس یك موج آرام باعث آرام حركت كردنم میشه و روبروی خودم دكتر را می بینم و انگار یكهو تمام مصاحبه رادیویی چند روز پیش جلوی چشمهام مصور میشه…
سلام آقای دكتر؛ سلام سركار خانم.. دلم میخواست ادای خانم مجری رادیو جوان را در آرم و پرشور و حال بپرسم: میشه برای ختم كلاممون یك خاطره از دوران جنگ برام تعریف كنید؟؟ همین چند ثانیه مكث باعث شد متوجه بشم در فكر فرو رفته! شاید سلام كردن من زیادی طول كشید یا شاید چشمهام آنقدرناگهان خاكستری شد كه كه اونو به یاد چیزی انداخت. یك چیز آشنا.

بعد از بیماری مادرم باید مرخصی میگرفتم تا در كنارش باشم؛ وقت زیادی برای دیدن و در كنارش ماندن نمانده بود؛ زمانی كه به یك سال كشید؛ گهگاهی برای دیدن همكاران به اداره میرفتم كه گهگاهی دكتر نیز جویای حال مادرم و خانواده ام میشد و همین باب آشنائی احترام آمیزی شد كه بتوانم گهگاهی چهار كلامی با او صحبت كنم……

یكبار كه به دلیلی كاری به دفترش رفتم و گرم صحبت كاری بودیم از بیماری من و كمردرد عجیبی كه داشتم احوالپرسی كرد

و این درد را با درد تركشی كه درنخاعش داشت مقایسه كرد؛ كوتاه؛ آرام؛ گذرا؛ .

با خودم گفتم من فقط این مهره كمرخودم به نخاع خودم فشار می آره و اینه؛ وای از اینكه یك تركش توی كمرش داره وآنوقت اینجور عادی راجع بهش صحبت میكنه….. از چند موضوع صحبت شد اما نمیدونم چی گفتم یا چه حركتی كردم كه خیلی آرام و كشیده و عاشقانه گفت: من برادری گمشده دارم!!….

و فقط نگاهم كرد؛ از آن نگاهها كه یك دنیا حرف توشه.

 

انگار یك رگ توی مغزم پاره شد و صدای هوهوی باد توی گوشهام پیچید و من فقط نگاهش كردم؛ به آدمی كه راجع به برادر مفقود الاثرش به این با احساسی صحبت میكنه چه باید گفت؟ به خودم گفتم تو هم كه فقط شاعرانه فكر میكنی!! از ذهنم گذشت بهش بگم:

از گم كرده حرف زدید

نه از مرگ

این یعنی آخر امید

و انتظار

و اطمینان

آدمی كه میگه چیزی را گم كردم

یعنی مطمئنه پیداش میكنه!!

و به خودم گفتم: اگر اینها نبودن – آن روزها كه جنگ شد – اینهائی كه الان خودشون كلی تركش توی جسم و روحشونه؟؟……؟؟؟؟

اگر اینها نبودن كه اصلا وقتی دارند آرام راه میرن فكر میكنی فیگور حركتیشون اینه ؛ مدل راه رفتنشون اینجوریه؛ بعد اصلا نمیدونی به خاطر جراحی های زیادیه كه برای تركشهاشون روشون انجام میشه…

اگر اینها نبودن كه بدونی وقتهائی كه میری یكهو سرشون را از روی میز بر میدارند كه مثلا خسته بودیم سرمونو گذاشته بودیم رو میز استراحت كنیم؛ اما آنقدر خون دماغ شده بودند كه دیگه جان ندارند سرشونو بالا بیارند…

اگر اینها نبودن كه وقتی میرن جراحی قلب و میپرسی ازشون؟ برای قلبتون چه اتفاقی افتاده؟ بگن یك باطری!

یك باطری كوچولو اندازه سیم كارت موبایلتون روش گذاشتن؛ منو دیجیتالی كردن و بخندند……و بگذرند….

خرمشهر و جزیره مجنون و تهران و ایــــران چی میشد.؟

آخه میدونید عاشقانه گفت: من برادری گمشده دارم………..

از گم كرده حرف میزنند

نه از مرگ

این یعنی

آخر امید

انتظار

اطمینان

آدمی كه میگه چیزی را گم كردم

یعنی مطمئنه پیداش میكنه!!